آراد نازدانه ی ما آراد نازدانه ی ما ، تا این لحظه: 13 سال و 1 ماه و 21 روز سن داره
عشق میان من و همسرم عشق میان من و همسرم ، تا این لحظه: 18 سال و 6 ماه و 11 روز سن داره
نيكان گليِ مانيكان گليِ ما، تا این لحظه: 8 سال و 28 روز سن داره

پسرانم آراد و نیکان

تا بماند به یادگار برای روزهای نوجوانی و جوانی عزیزانم از روزهایی که با عشق قد کشیدید و تک تک سلول های وجودمان رو لبریز از عطر خوش زندگی کردید

چهارشنبه سوری 95

امسال  چهارشنبه سوری هم مثل هر سال خونهی مادر عزیزتر از جان بودیم و البته برخلاف سال های دیگه همسرجان در کنار ما بود. برخلاف اینکه ظهر بهم زنگ زد و گفت باید تا دوازده شب بمونیم ولی ساعت 7 غروب سورپرایزمون کرد و اومد خونه. از پسری بگم که برخلاف پارسال که حسابی میترسید از این سر و صداها امسال دیگه شیر مردی شده بود و میگفت مامان میشه بریم بیرون من از صداها نمیترسم. بعد هم به اتفاق هم  دور آتیش جمع شدیم و نیم ساعتی رو هم اونجا سپری کردیم و بعد هم  خونه و دورهمی و شام و ..... آخرای شب هم بود که رفتیم خونه ی خودمون و یک ساعتی هم اونجا در کنار هم نشستیم و زمانی را به صحبت در کنار یار دیرین گذارندیم و...
25 اسفند 1395

روزانه های گل پسری

این روزها خدا رو هر روز بیشتر از روز قبل سپاسگزارم که به من اجازه داد تا لذت شیرین مادر بودن رو احساس کنم. فضل خدای را که توان شمار کرد           یا کیست آنکه شکر یکی از هزار کرد آن صانع قدیم که بر فرش کائنات            چندین هزار صوت اولوان نگار کرد   روزهایمان یکی پس از دیگری میگذرد و این بار نوید آمدن فصل نو و سال نو را میدهد. اینقدر از دورن خوشحالم که زمستان فصل زیبای خدا رو به پایان است و بهار دل انگیزش نزدیک(مادرا میفهمن من چی میگم). خدارو شکر خرید آرادی تموم شد و توی یکی از این روزا که رفته بودیم شلوارش رو عوض کنیم(آخه براش ک...
10 اسفند 1395

روزمرگی های آرادی

دیروز صبح با همسرجان و آرادی راهی شدیم برای خرید لباس آقا آرادی ویژه ی عید. هرچند کلا در مورد لباس نو خریدن مقاومت میکنه و دوست نداره که بپوشه. بعد از پارک کردن ماشین و وارد مرکز خرید شدن و ذوق و شوق آراد بعد از دیدن کلی بچه و دیدن لباسا  شروع کردمامان اینو بخریم دوست دارم اینو. اینو دوست ندارم . این بیلیخته و برای خریدن یه بلوز هزار بار گفت این نه اون نه . بعد هم که خواستیم براش کاپشن بخریم میگفت نه من اینو نمیخوام این گرونه و من !!!!!!!!  قیافه ی من و همسر جان واقعا دیدن داشت. یه بلوز و شلوار هم داشت که خیلی خوشگل بود ولی آرادی میگفت نه من اینو دوست ندارم این ترسناکه و کلا آقا شده ب...
16 بهمن 1395

احوالات ما

بعد از سفر قبلی که در کنار همسر جان به شمال داشتیم هفته ی بعد تر هم به همراه پدر و مادر فرصت را مناسب دیدیم و این بار را با خانواده عزیزتر از جان به همراه آرادی راهی شدیم و همسری را تنها در تهران رها کردیم البته فقط کمتر از یک روز. از ذوق بی پایان  عمو و مادر شوهر جان و ... بعد از دیدن آرادی که هر چه بگویم کم گفته ام و آن شب را حسابی با عمو جانش بازی کرد و شب تا پاسی گذشته بیدار بود و صبح هم خروس خوان از خواب بیدار شد و باز هم طبق روال همیشه بازی و شیطنت و .... از هوا هم هر چه بگویم کم گفتن خیلی خیلی عالی بود و مناسب برای آرادی و بازی . سخن کوتاه که جمعه بعد از ظهر خسته و کوفته بازگشتیم و شنبه صبح هم سر کا رو مابقی ماجرا. ...
26 دی 1395

پایان هفته و شمال

با اینکه الان اصلا دلم نمیخواست (البته بخاطر مریضی آرادی )برم شمال ولی آخر هفته توفیق اجباری شد و راهی شمال شدیم. کلا مسیر رفت خیلی خیلی خوب و خلوت بود و گل پسری همه ی مسیر رو خوابید و فقط من نزدیکیای خونه ی مادر همسر جان بیدارش کردم و تال تجهیزش کنم. وقتی هم رسیدیم هوا ابری بود و عالی زیاد سرد هم نبود واسه همین آرادی تونست تو حیاط بازی کنه. بعد هم که با سلام و صلوات آوردیمش خونه تا ناهار بخوره و بعد هم شبکه پویا و از اونجایی که خونه خیلی گرم بود و خواب بعدظهر میچسبید یه چرتی زدیم. غروب بود که گل پسر رو بیدار کردم و بازی تو خونه شروع شد و اینقدر با عمو جونش بازی کرد که دیگه توان اندر بدن نداشت البته عمو محسن نه آرادی. آخر شب هم سری به خون...
12 دی 1395

این روزهای ما

این روزهایم با کمی استرس و ترس بدنبالم هم میرود. امسال دی ماه با زهم گل پسری مریض شد و بازهم تب. شنبه وقتی از سرکار رسیدم خونه دیدم آرادی کمی داغ شده و صبر کردم تا همسرجان بیاد و با هم ببریمش دکتر تا همین اول کاری جلوی مریضی روبگیریم. بعد از یه صف طولانی و منتظر شدن یه عالمه بالاخره نوبت ما شد و وارد مطب شدیم و تشخیص آقای دکتر این بود که تب ویروسیه و نیازی به آنتی بیوتیک نیست. خلاصه دارو گرفتیم و بعد از کلی استرس اون شب رو به صبح رسوندیم و فردایی دوباره آراد رو بخاطر تبش بردیم دکتر و دارو و بعد هم در پایان شب بهم خوردن حال اینجانب و کار به اورژانس و بیمارستان کشیدن و تا ساعت سه صبح در بیمارستان سپری نمودن و صبح روز بعد برعکس داشت...
8 دی 1395

آرادی در سرزمین عجایب

دیروز صبح به همراه خاله سعیده و عمو یوسف آرادی رو بردیم سرزمین عجایب. تو کل مسیر که به من چسبیده بود و دستم رو ول نمیکرد و میگفت مامان تو هم بامن بیایا و هر چقدر من تکرار میکردم باشه آرادی بازم اصرار میکرد نمیدونم چه ترسیه که تو وجودش نشسته. وقتی هم وارد قسمت بازی ها شدیم انگار ترس چند برابر شد و از اون طرف هم یکی از اون عروسکای گنده رو دید و دیگه حسابی ترسیده بود و وقتی بقلش کردم از شدت ترس داشت میلرزید. هر چقدر هم که میگفتم مامان میخوای بریم خونه میگفت نه میخوام بازی کنم. اینقدر دور زدیم تا به یه قطار بازی رسیدیم و انگاری داشت راضی میشد که سوار بشه و گفت مامان پس تو هم بیا باشه. تا اینکه با یه آقا پسری دوست شد و هر دوتا باهم رفتن...
20 آذر 1395